|

گوش کن ببین صدای پای بهار را می شنوی ؟
وقتی نگرشِ انسان، بهاری بشود
دیگر، صحبت از یک گُل و صد گُل نیست
در صد گُل، چه خاصیتی هست که در یک گُل نیست؟
... مرا،کیفیت چشم تو، کافیست!
***
بهار، بازنگری و بازنگاریِ زندگیست
فرصتِ دوبارهای برای دوباره شدن و از نو آفریدن
دنیا را میشود دوباره درست کرد
حال و هوای هستی را میشود از نو، روبهراه کرد
بهار، همان اکسیر دوبارهسازیست؛بهار، همان کیمیاگریست
بهار، نمیشود که نیاید؛ بهار، نمیشود که نپاید
«زمینگیر» شدن،
آدم را از تکوتا میاندازد
«زمانگیر»شدن -هم- بههمچنین
اگر دیدید که هر روز میآید و میروداماهیچچیزی تغییر نمیکند؛
هیچکاری اثرگذار و بنبستشکن،
صورتنمیپذیردو هیچ چشم و چشمانداز تازهای،
تولد پیدا نمیکند،
حتم بدانید که اتفاقی بهنام «زمانگیر»شدن،
در حیات و حرکتِ آدمها افتاده است!
بنبستِ «زمان»
گلوگاه و تنگهی خطرناکتری از بنبستِ «زمین»ست
نمیشود تازه نشد و نتراوید. اما به زمان زندگی و بهارِ بالندگی،
فرارسید!بهار،
همان دنیای دوبارهایست که میشود پدیدار آید و در پیکرهی چشماندازی چشمنواز و نمونهپرواز،
درآید.بهار،
جوانهی بیداریست؛
نمیشود بیدار نشد و حرکت نکرد و به جایی رسید
نمیشود از درون،
بهاری نشد و از بیرون،
به بهار رسید.
«بهار» شماییدو «زمان» و «زمین»،
ظرفیتهای یخزدهی تاریک و تنگ و گنگیست
وقتی که روشنایِ جان و جهانِ «انسان»،
جرأت تازگی و دوبارهشدگیِ بهار را بر برگهای ورقزدهی آنان،
ننگاشته باشد!
زبان بهار،
زبان تازه و تناور زندگیست.
بهار،
دلدادنست و باور آوردن و طرحی تازه در انداختن و شورآفریدن و شرحدادن و شکوفایی برآوردن؛
و بیداری و بارآوری و بهرهوری و برخورداری،فرآورده و دستاوردهی این دلاویزی و دلدادگی!
تحول، ریشهدارترین حالِ بهاریست
و درختان
این پرندههای سرسبزی
شکفتهترین حالتِ اینحال
این پرندههای زمینگیر
هرچند که پایبستهی خاکاند
اما مسافرانِ چالاکیاند و ریشهدار در زمینهی افلاک
.به خود آمدن و دلدادن،
زمینهی زندگیستو صدای پای تحول،
صدای پای شکفتنست وشور و شهود و شرحِ شکوفایی.
این دنیای دوباره را دوباره بنگریم و برآریم
چشمهای بهار،
چشم بهراهِ شماست.
بنفشههای بهار،
فرصتهای برآمدهی شکوفاییاند
|